در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست.
و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد
روزگارا..................
که چنین سخت به من میگیری
با خبر باش که پژمردن من آسان نیست
گرچه دلگیرتر از دیروزم
گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند
لیک باور دارم دل خوشی ها کم نیست
زندگی بایدکرد
سلام من به تو یار قدیمی
منم همون هوادار قدیمی
هنوز همون خراباتی و مستم
ولی بی تو سبوی می شکستم
همه تشنه لبیم ساقی کجایی
گرفتار شبیم ساقی کجایی
اگه سبو شکست عمر تو باقی
که اعتبار می تویی تو ساقی
اگه میکده امروز شده خونه تزویر
وای شده خونه تزویر
تو محراب دل ما تویی تو مرشد و پیر
همه به جرم مستی سر دار ملامت
میمیریم ومیخونیم سر ساقی سلامت
یه روزی گله کردم من از عالم مستی
تو هم به دل گرفتی دل ما رو شکستی
من از مستی نوشتم ولی قلب تو رنجید
تو قهر کردی و قهرت مصیبت شد و بارید
پشیمونم و خستم اگه عهدی شکستم آخه مست تو هستم
اگه مجرم و مستم
همه به جرم مستی سر دار ملامت
میمیریم ومیخونیم سر ساقی سلامت
میگن مستی گناهه به انگشت ملامت
باید مستا رو حد زد به شلاق ندامت
سبوی ما شکسته در میکده بسته
امید همه ما به همت تو بسته
به همت تو ساقی تو که گره گشایی
تو که ذات وفایی همیشه یار مایی
همه به جرم مستی سر دار ملامت
میمیریم ومیخونیم سر ساقی سلامت
همه به جرم مستی سر دار ملامت
میمیریم ومیخونیم سر ساقی سلامت
همه به جرم مستی سر دار ملامت
میمیریم ومیخونیم سر ساقی سلامت
سر ساقی سلامت
وای سر ساقی سلامت
سر ساقی سلامت
وای سر ساقی سلامت
تو آخرین طبیبی
که لحظه های آخر به داد من رسیدی
تو نوری از خدائی
که پیغام خدا را
به گوش من رساندی
به روح من دمیدی
زیباترین بهاری
پایان انتظاری
برای منه تنها
تو یک حریم امنی
تو بهترین دوائی برا ی خستگیهام
من کوله بار عشقو
تا پای جان کشیدم در زیر سایه های خوش باوری خزیدم
اما یه قلب ساده ندیدم که ندیدم
من از تکرار حرفه
دوستت دارم خسته ام
من به اونکس که باید
دل ببندم بسته ام
تو آخرین طبیبی
که لحظه های آخر به داد من رسیدی
تو نوری از خدائی
که پیغام خدا را
به گوش من رساندی
به روح من دمیدی
زیباترین بهاری
پایان انتظاری
برای منه تنها
تو یک حریم امنی
تو بهترین دوائی برا ی خستگیهام
توآخرین طبیبی که لحظه های آخر به داد من رسیدی
همیشه به یادتم ای آخرین طبیب دل بیمار من
این ترانه یکی ازبهترین ترانه های زنده یاد هایده است که من باهاش خیلی خاطره دارم.امیدوارم ازش لذت ببرید
سر به روی شانه های مهربانت می گذارم
عقده دل می گشاید گریه ی بی اختیارم
از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
خالی از خود خواهی من برتر از آلایش تن
من تو را بالا تر از تن بر تر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه دارعشق
عشق را در چهره آیینه دیدن دوست دارم
در خموشی چشم مارا قصه ها و گفتگو هاست
من تورا در جذبه محراب دیدن دوست دارم
من تورا بالاتر از تن برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم
بغض سرگردان ابرم قله آرامشم تو
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
من تو را بالاتر از تن بر تر از من دوست دارم
عروسک جون فدات شم
تو هم قلبت شکسته
که صد تا شبنم اشک
توی چشمات نشسته
منم مثل تو بودم
یه روز تنهام گذاشتن
یه دریا اشک حسرت
توی چشمام گذاشتن
چه تهمتها شنیدیم
چه تلخیها چشیدیم
عروسک جون تو میدونی
چه حسرتها کشیدیم
عروسک جون زمونه
منو این گوشه انداخت
بجای حجله بخت
برام زندون غم ساخت
بمیره اونکه میخواسته
ما رو گریون ببینه
سرای سینه هامونو
زغم ویرون ببینه
عروسک جون نگام کن
چشام برقی نداره
زمستونه تو قلبم
که هیچ گرمی نداره
باید اینجا بخشکیم
تو گلدون شکسته
نه اینکه باغبون نیست
در گلخونه بسته
چه تهمتها شنیدیم
چه تلخیها چشیدیم
عروسک جون تو میدونی
چه حسرتها کشیدیم
عروسک جون زمونه
منو این گوشه انداخت
بجای حجله بخت
برام زندون غم ساخت
بمیره اونکه میخواسته
ما رو گریون ببینه
سرای سینه هامونو
زغم ویرون ببینه
دلم میخواد یه روزی بعد سالها
پرستوی سعادت رو ببینی
نمیخوام بیش از این تو صورت من
نشون یاس ووحشت رو ببینی
نمیخوام بیش از این تو صورت من
نشون یاس ووحشت رو ببینی
دلم میخواد یه روزی فارغ از غم
تبسم روی لبهامون بشینه
شاید اونروز دوباره جون بگیره
نهال آرزوهامون تو سینه
شاید اونروز دوباره جون بگیره
نهال آرزوهامون تو سینه
چه تهمتها شنیدیم
چه تلخیها چشیدیم
عروسک جون تو میدونی
چه حسرتها کشیدیم
عروسک جون نگام کن
چشام برقی نداره
زمستونه تو قلبم
که هیچ گرمی نداره
باید اینجا بخشکیم
تو گلدون شکسته
نه اینکه باغبون نیست
در گلخونه بسته
در گلخونه بسته
در گلخونه بسته
در گلخونه بسته
نه اینکه باغبون نیست
در گلخونه بسته
نه اینکه باغبون نیست
در گلخونه بسته
خورشید باش
تا اگر زمانی خواستی برکسی نتابی نتوانی
یک ساعت که آفتاب بتابد
خاطره آن همه شب های بارانی از یاد میرود
این است حکایت آدم ها
فراموشی..............
دکتر شریعتی چه عاشقانه گفت:
من تو را دوست دارم
تو دیگری را
و دیگری
دیگری را
واینگونه است که
همه تنهاییم
کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از اینجا تا دمه در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودنه با هم
محاله پیشه من باشی برم سر گرم کاری شم
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزهایی که حواسم نیست میگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود ازاری
یه جورایی خود ازاری
کنارم هستی انگار همین نزدیکیاست دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگه ردپای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حاله منو داری میفهمی یعنی چی این حرف
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزهایی که حواسم نیست میگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود ازاری
یه جورایی خود آزاری

خدایا در فراق دوست بگیر از من تو دنیا را
اگر بی عشق او باشم نبینم صبح فردا را
دلمان که میگیرد تاوان لحظه هایست که دل میبندیم............
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید ازشاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست
تابش خورشید وسعی باد وباران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت وبانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی می گساران را چه شد
حافظ اسرارالهی کس نمی داند خموش
از که می پرسی دور روزگاران را چه شد
ماهی شده بود باورش
تور اگه بندازن سرش
میشه عروس ماهیا
شاه ماهی میشه همسرش
ماهیه باورش نبود
تور اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهیگیر میشه نگاه آخرش
زندگی:
کوچه باران زده ایست
باید از کوچه گذشت
وبه هنگام عبور با وضو باید رفت...
پسر به دختر گفت:
اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.
دختر لبخندی زد و گفت:ممنونم ازلطفت
از قضا یه روز این اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود
نیاز فوری به قلب داشت
اما از پسر خبری نبود
دختر باخودش میگفت:
میدونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی وبه خاطر من خودتو فدا کنی
ولی این بود اون حرفات
حتی برای دیدنم هم نیومدی
شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم
آرام گریست ودیگر چیزی نفهمید
چشمانش را باز کرد
دکتر بالای سرش بود
به دکترگفت:چه اتفاقی افتاده؟
دکتر گفت:نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید
در ضمن این نامه برای شماست
دختر نامه روبرداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رومیخونی من درقلب تو زنده ام.
از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبموبهت بدم
پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم
امیدوارم عملت موفقیت آمیزباشه.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمی توانست باور کنه
اون این کارو کرده بود
پسر قلبشو به دختر داده بود
آرام اسم پسر را صداکرد وقطره اشک روی صورتش جاری شد وبه خودش گفت:
چرا هیچ وقت حرفاشو باور نکردم
آری عاشق واقعی هرگز دروغ نمی گوید
من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتهایه بیتابی میخوام
من از اون وقتهایه بیتابی میخوام
من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتهایه بیتابی میخوام
من از اون وقتهایه بیتابی میخوام
من میخوام یه دسته گل به آب بدم
آرزوهامو به یک حباب بدم
سیبی از شاخهء حسرت بچینم
بندازم رو آسمون و تاب بدم
گل ای پونه بهار دل من
یه بیابون لاله زار دل من
من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتها یه بیتابی میخوام
من از اون وقتها یه بیتابی میخوام
مثل یک دسته گل اقاقیا
دلمو باز میکنه بیا بیا
تو میری پشت علفها گم میشی
من میمونم و گل اقاقیا
من میمونم و گل اقاقیا
گل ای پونه بهار دل من
یه بیابون لاله زار دل من
گل ای پونه بهار دل من
یه بیابون لاله زار دل من
هنگامی که کودکی بیش نبودم
گفتند:همگان را دوست بدار
از همگان یکی را دوست میدارم
می گویند:فراموشش کن
ولی هرگز نمی گویند:
چگونه؟
چگونه اورا فراموش کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاید روزی نفس کشیدن را فراموش کنم ولی اورا هرگز
به راستی چگونه میشود او را فراموش کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ممکن است کسی را که با او خنده کرده ام فراموش کنم
ولی
هرگز کسی را که با او و برای او گریه کرده ام فراموش نخواهم کرد
هرگز
هرگز
هرگز

آه چه قدرسخت است که در جمعی تنها باشی وکسی گریه های بی صدایت را نشنود ونگاههای ملتمسانه ات را بی جواب بگذارند.
آه چقدر سخت است که کسی را که دوست می داری با کسی دیگر می بینی.
آه چقدر سخت است که تو از همه چیز برای او بگذری ولی او همه آنها را نادیده بگیرد.
آه چقدر سخت است که کسی را دوست داشته باشی ولی نتوانی این را به او بگوی.
ولی من حالا این را فریا د می زنم که من تو را دوست دارم









و زمانی که وفا قصه برف تابستان است
وصداقت گل نایابی است
قصه چشمان پاک شقایق را
عابر بی عاطفه غم جاری است
به چه کس می توان گفت باتوخوشبخت ترینم جز تو نازنینم
دلم مثل دلت خونه شقایق
چشام دریای بارونه شقایق
مثل مردن میمونه دل بریدن
ولی دل بستن آسونه شقایق
شقایق درد من یکی دو تا نیست
آخه درد من از بیگانه ها نیست
کسی خشکیده خون من رو دستاش
که حتی یک نفس از من جدا نیست
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق
شقایق اینجا من خیلی غریبم
آخه اینجا کسی عاشق نمیشه
عزای عشق غصه اش جنس کوهه
دل ویرون من از جنس شیشه
شقایق آخرین عاشق تو بودی
تو مردی و پس از تو عاشقی مرد
تو رو آخر سراب و عشق و حسرت
ته گلخونه های بی کسی برد
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق
دویدیم و دویدیم و دویدیم
به شبهای پر از قصه رسیدیم
گره زد سرنوشتامونو تقدیر
ولی ما عاقبت از هم بریدیم
شقایق جای تو دشت خدا بود
نه تو گلدون نه توی قصه ها بود
حالا از تو فقط این مونده باقی
که سالار تمومه عاشقایی
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق
مرا اینگونه باورکن
کمی تنها
کمی بیکس
کمی ازیادها رفته
خداهم ترک ماکرده!!!!!!!!!!!!!!
خدا دیگر کجا رفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمیدانم مرا آیا گناهی هست؟؟؟؟؟
که شاید هم به جرم آن غریبی وجدایی هست
نمیدانم؟؟؟
نمیدانم؟؟؟
نمیدانم؟؟؟
مرا اینگونه باور کن
در مدرسه زندگی
درکلاس دنیا
سر زنگ املاء
یادمان باشدبرمحبتهایمان تشدید بگذاریم
تاحتی نیم نمره از مهربانی هایمان کم نشود
ازقدیم میگن:
ازمحبت خارها گل میشود
پس چرا دل همچون سنگ اون بی وفا نرم نشد
یادم دیماه سال 1384 بود که واسه اردوی درسی رفتیم جزیره قشم ولی چون استادمون انسان باحالی بود از روی استان فارس رفتیم .جاتون خالی واقعا شیراز شهر قشنگیه.به قول شاعر:خوشا شیرازو وصف بی محالش
خلاصه یه روزو نیم توی شیراز موندیم و واسه ابراز ارادت به خواجه شیرازی عازم حافظیه شدیم.بعد از زیارت مرقد حافظ
از فال فروشای جلوی حافظیه یه فال خریدم که هنوزم اون دارم بیت اولش این بود
دلبر برفت ودلشدگان راخبر نکرد
یاد حریف شهرو رفیق سفر نکرد
یابخت من طریق مروت فروگذاشت
یا اوبه شاهراه طریقت گذر نکرد
والاآخر
من تمام عشق ومحبتم را به او ارزانی کردم ولی خار دل او گل نشد
نمی دونم این ازبخت من بود
یا از ....
ولی اینو میدونم که هنوزم عاشقشم............
به او بگویید که دوستش دارم
عشق چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عشق یک تنفس آسمانی از هوایی بهشت است
عشق منتهای عظمت آدمی
عشق بزرگ کردن یک نفرتا مقام خدایی
وانسان محتاج عشق است
ماه توی دستامه وقتی توپیش منی
نه تو نمی تونی از عشقم دل بکنی
تو مال منی ، توبال منی
دنیا دنیا تو رو میخوام
تو یاس منی ، احساس منی
جز تو ، کسی رو نمی خوام
تو مال منی ، توبال منی
دنیا دنیا تو رو میخوام
تو یاس منی ، احساس منی
جز تو ، کسی رو نمی خوام
دنیا دنیا تو رو می خوام
تو رو می خوام ، تو رو می خوام
تا تو رو دارم زندگی بهشته برام
انگار خدا عشق تو رو نوشته برام
تو مال منی ، توبال منی
دنیا دنیا تو رو میخوام
تو یاس منی احساس منی
جز تو کسی رو نمی خوام
تو مال منی ، توبال منی
دنیا دنیا تو رو میخوام
تو یاس منی احساس منی
جز تو کسی رو نمی خوام
تو مال منی ، منی ، منی ، منی
مال منی
تو تو تو تو تو ، تو رو میخوام
یاس منی
سفر کردم که از عشقت جدا شم
دلم میخواست دگر عاشق نباشم
ولی عشق تو قلبم مونده ای وای
دل دیونمو سوزونده ای وای
هنوزم عشقم هنوزم عاشقم دنیای دردم
مث پروانه ها دورت میگردم
مث پروانه ها دورت میگردم
سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه
اخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه
غم دور از تو بودن یه بی بال و پرم کرد
نرفت از یاد من عشق سفر عاشق ترم کرد
هنوز پیش مرگتم من بمیرم تا نمیری
خوشم با خاطراتم اینو از من نگیری
دلم از ابر و بارون بجز اسم تو نشنید
تو مهتاب شبونه فقط چشمام تو رو دید
نشو با من غریبه مث نامهربونا
بلا گردون چشمات زمین و اسمونا
میخوام برگردم اما میترسم
میترسم بگی حرفی نداری
بگی عشقی نمونده
میترسم بری تنهام بذاری
تو رو دیدم تو بارون دل دریا تو بودی
تو موج سبز سبزه تن صحرا تو بودی
مگه میشه ندیدت تو مهتاب شبونه؟
مگه میشه نخوندت تو شعر عاشقونه؟
روز جشن فارغ التحصیلی دانشگاه بود وبه رسم همه جاهای دیگه نوبت دادن یادگاری بچه ها بهم دیگه ...
هرکسی با توجه به شخصیت خودش وطرف مقابلش هدیه ای به رسم یادبود تهیه کرده بود.
منم هدیه های زیادی گرفتم ازقبیل:خودنویس.قاب عکس.دیوان حافظ و...
ولی قشنگ ترینشو ازعشقم گرفتم.یه کتاب بود از گزیده اشعارفریدون مشیری با نام بی تومهتاب شبیهنوزم اون کتابودارم ولی عشقموندارم...این شعروتقدیم میکنم به اون وبراش آرزوی خوشبختی میکنم...



بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جان وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخهها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن
لحظهای چند بر این آب نظر کن
آب، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم:
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم
باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم، نرمیدم
رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
تو از کدوم قصه ای , که خواستنت , عادته
نبودنت فاجعه , بودنت , امنیته
تو از کدوم سرزمین , تو از کدوم هوایی
که از قبیله ی من , یه آسمون , جدایی
اهل هر جا که باشی , قاصد شکفتنی
توی بهت و دغدغه , ناجی قلب منی
پاکیه آبی یا ابر ؟! , نه خدایا , شبنمی
قد آغوش منی , نه زیادی , نه کمی
منو با خودت ببر , ای تو تکیه گاه من
خوبه مثل تن تو , با تو همسفر شدن
منو با خودت ببر , من حریص رفتنم
عاشق فتح افق , دشمن برگشتنم
منو با خودت ببر , منو با خودت ببر
غریبه آشنا , دوست دارم , بیا
منو همرات ببر , به شهر قصه ها
بگیر دست منو , تو دستات
چه خوبه سقفمون , یکی باشه با هم
بمونم منتظر , تا برگردی , خونم
تو زندونم با تو , من آزادم
هیچ کس با من در این دنیا نبود
هیچ کس مانند من تنها نبود
هیچ کس دردی ز دردم بر نداشت
بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت
هیچ کس فکر مرا باور نکرد
خطی از شعر مرا از برنکرد
هیچ کس معنای آزادی نگفت
در وجودم رد پایش را نجست
هیچ کس آن یار دلخواهم نشد
هیچ کس دمساز وهمراهم نشد
هیچ کس تلخی لبخند مرا درک نکرد

سفر یه شعره
سفر یه قصه است
سفر رهایی از فصل غصه است
بامن سفر کن دریا به دریا
ساحل به ساحل تا اوج رویا
کاشکی تو باشی همسفر من
تا اوج رویا بال و پر من
سفر همیشه همسفر می خواد
دل کندن از تو بال وپر می خواد
سفر کردم که ازیادم بری دیدم نمیشه
آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه
غم دور ازتو موندم یه بی بال وپرم کرد
نرفت از یاد من عشق سفر عاشق ترم کرد
یه زوج خوشبختی بودن که همدیگرو خیلی خیلی دوست داشتن.
یه شب وقتی این زوج خوشبخت سوار برموتورسیکلت ازمهمانی یکی ازاقوامشان برمیگشتند.مردجوان که کلاه ایمنی بر سر داشت.به زنش گفت کلاه روی از سرم بردارتا بتونم بهتر جلومو ببینم.زن کلاه رواز روی سرش برداشت وروی سرخودش گذاشت چون خواست شوهرش بود وطبق قراری که باهم گذاشته بودن که دلیل هیچ کاریو ازهم سوال نکن بدون سوال از شوهرش اینکار وکرد.
دوباره شوهرش روشو به طرف زنش کرد واین بار ازش خواست که بگه چقدر دوستش داره.زن جواب داد به اندازه تموم دنیا.
.
.
.
فردا صبح روزنامه ها تیتری زده بودن با این مضمون
در تصادف یک موتورسیکلت مرد جوانی فوت کرد
.
.
.
آری مرد جوان در آن دقایق پایانی عمر فهمیده بود که ترمز موتورسیکلت از کار افتاده وبا دادن کلاه ایمنی به همسرش جان خودرا فدای اوکرد.وبا سوالی که از او پرسید خواست که در آخرین دقایق عمرش با حسی مملو از عشق جان دهد...
واینست معنای واقعی عشق
تو برام مثل یه رویا می مونی
تو بزرگی مثل دریا می مونی
توی آسمون تاریک دلم مثل
خورشید واسه فردا می مونی

...
انتظار خیلی سخته وفکر کنم سخت تر از اون نباشه
ولی چرا از اون سخت تر اینه که منتظر کسی باشی که هرگز نیاد وندونه که تو چشم انتظارشی
با تمام وجود منتظرتم....
برگرد...

در روزگاری نه چندان دور زیر این گنبد کبود یه پسری بود که یه دوست دختر داشت.پسره دوست دخترشو خیلی دوست می داشت.
ولی ازبخت بده پسره دوست دخترش نابینا بود.پسره واسه دوستش خیلی غصه میخورد.دختره همیشه میگفت کاشکی من چشم داشتم تا میتونستم توروببینم.وتاآخر عمر عاشقانه باهات زندگی کنم.
خلاصه بالاخره یه نفرپیدا شدو چشماشو به دختره داد.ودختره تونست دنیارو ببینه.بعدش خواست دوست پسرشو ببینه ولی وقتی اونو دید از تعجب خشکش زد آخه پسره هم مثل خوده دختر نابینا بود.
دختره تازه فهمیده بود دوست پسرشم نابیناست.دختره که حالا خودش چشم داشت بعد از کلی نق زدن به پسره (به رسم تمام دخترای دیگه) خواست واسه همیشه پسره رو ترک کنه.
زمانی که داشت می رفت...
پسره در حالی که اشک صورتشو خیس کرده بود با بغضی در گلو آرام گفت:
حالا که داری میری ولی تو رو خدا از چشمای من خوب مراقبت کن...
چو عاشق میشدم گفتم ربودم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
| سرابِ ردِ پای تو کجای جاده پیدا شد؟ کجا دستاتو گم کردم که پایانِ من اینجا شد؟ کجای قصه خوابیدی که من توو گریه بیدارم که هر شب حُرمِ دستاتو به آغوشم بدهکارم تو با دلتنگیای من, تو با این جاده همدستی تظاهر کن ازم دوری, تظاهر میکنم هستی توو آهنگِ سکوتِ تو به دنبال یه تسکینم صدایی توو جهانم نیست, فقط تصویر میبینم یه حسی از تو در من هست که میدونم تورو دارم واسه برگشتنت هر شب درا رو باز میذارم سرابِ ردِ پای تو کجای جاده پیدا شد؟ کجا دستاتو گم کردم که پایانِ من اینجا شد؟ کجای قصه خوابیدی که من توو گریه بیدارم که هر شب حُرمِ دستاتو به آغوشم بدهکارم تو با دلتنگیای من, تو با این جاده همدستی تظاهر کن ازم دوری, تظاهر میکنم هستی |
|
مراازیادببردآخر ولی من به جز او عالمی رابردم ازیاد |
روزای سخت نبودن با تو خلا امیدو تجربه کردم
داغ دلم که بی تو تازه میشد همنفسم شد سایه ی سردم
تورومیدیدم از اونور ابرا که میخوای سرسری از من رد شی
آسمونو بی تو خط خطی کردم چه جوری میتونی انقده بد شی
چه جوری میتونی انقده بد شی
سکوت قبلتو بشکن و برگرد نذار این فاصله بیشتر از این شه
نمیخوام مثل گذشته که رفتی دوباره آخر قصه همین شه
سکوت قبلتو بشکن و برگرد نذار این فاصله بیشتر از این شه
روزای سخت نبودن با تو دور نبودنتو خط کشیدم
تازه میفهمم اشتباهم این بود چهره ی عشقمو غلط کشیدم
عشق تو دار و ندار دلم بود اومدی دار و ندارمو بردی
بیا سکوتتو بشکن و برگرد که هنوزم تو دل من نمردی
سکوت قلبتو بکشن و برگرد نذار این فاصله بیشتر از این شه
نمیخوام مثل گذشته که رفتی دوباره آخر قصه همین شه
من زندگی را از طبیعت آموخته ام:
که چون کاج آزاد باشم
چون سرو راست قامت باشم
چون بید متواضع باشم
وچون تمام درختان باگذشت باشم که حتی سایه از سرهیز شکن هم بر نمی دارند.
زندگی غروب آرزوهاست
چرا غم ها نمی دانند که من غمگین ترین غمهای دنیاییم
بیا ای دوست تو با من باش که من تنهاترین تنهایم ...............
بیا ای دوست..............................
آه چقدر این ثانیه هانامردند
گفته بودند که بر می گردند
برنگشتندو پس از رفتنشان
بی جهت عقربه ها می چرخند
بگذار تا زپیشم بروند
ثانیه های که همه پر درند
نه به چشمم افقی بخشیدند
نه ز بغضم گره ای باز کردند
اگرزمانی شاد بودی
آرام بخندتا غم بیدار نشود
واگرزمانی غمگین بودی
آرام گریه کن تا خنده ناامیدنشود
برای روز میلاد تن من نمی خام پیرهنی از گل بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو باخود ببر تا اوج بودن بگو با من که با من زنده هستی
عاشقت خواهم ماندبی آنکه بدانی........ دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم.......... درد دل خواهم کرد بی هیچ کلامی ........... گوش خواهم داد بی هیچ کلامی.......... درآغوشت خواهم ماندبی هیچ حرکتی ............... شاید احساسم اینگونه نمیرد.....
دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است. زندگی یعنی این .... دکتر علی شریعتی